? خاطرات بیاد ماندنی من
خاطرات بیاد ماندنی من
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          




http://www.tehrantopsites.com/لیست 
وبلاگهای به روز شده وبلاگهای به روز شده
set as your home
آرشیو

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 5 شهریور ماه سال 1387

می خواهم بگذرم،

بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم

تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم

ساختم و تو خراب کردی

و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

 

اشک ریختم،

برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودی

برای خودم که چگونه غرق تو شدم

 

و به یاد آوردم،

خودم را

که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم     

چگونه پرواز را دوست داشتم

و تو را

که بالهای مرا شکستی

همچون قلبم

 

می خواهم بگذرم،

از تو !

ز عشق ویران کنندهء تو !

قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد ....!!!


دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387

 

خسته ام... !!
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

سقفهای سردو سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سر شکسته ، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

صندلیهای خمیده ، میز های صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی ، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی ، نیمکتهای خماری

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحه باز حوادث

در ستون تسلیتها، نامی از ما یادگاری...!!

 


یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387

بارخدایا! با قلبی شکسته و گناه‌آلوده به سویت آمده‌ام. آمده‌ام تا حرف بزنم. آمده‌ام تا درد دل کنم.
معبودا! خسته‌ام. خسته از این‌همه گناه، از این‌همه معصیت. خسته از مشق‌های سیاه زندگی. خسته از شب‌های تنهایی.
آسمان دلم گرفته و غمگین است. اندوه و ناامیدی در جاده‌های ذهنم قدم گذاشته است. دستم را بگیر. دستم را بگیر که با تمام نیازمندی به درگاهت دراز شده و کویر تشنه جانم را پیش از رسیدن مرگ، ‌سیراب کن.
حکیما! تو از تمامی دقایقم آگاهی، از ندامت و پشیمانی‌ام، از عصیان و نافرمانی‌ام. تو را به جان لحظه‌های پرواز عاشقان کویت، بر من و گناهانم پرده‌ای از بخشش قرار بده، و چشمان ملتمسم را بی‌نصیب از درگاهت بر مگردان، تا پنجره‌های مه‌آلودِ دلم را به سوی روشنی‌ات باز کنم. درخت وجودم را با نسیم رحمتت نوازش کن، تا در کوچه‌های بی‌کسی گم نشوم و مرا از مرداب گناهانم به دریای معنویتت رهنمون ساز، تا قاصدک‌های خیالم به سویت به پرواز در آیند.

تو را به جان مناجات عاشقانت و نجوای نیازمندانت!


جمعه 17 خرداد ماه سال 1387

این روزها چقدر خسته ام

خسته از همه چیز و همه جا

دگر قلمم نای دویدن  ندارد

خسته و بی رمق به گوشه ای خزیده و مهر سکوت بر خود زده

نمیدانم چرا این روزها اینقدر آسمان دلم ابری و طوفانی ست

ابری سنگین و سیاه بر آسمان دلم حاکم است

و هر لحظه هوای باریدن دارد

ای دل ببار

ببار

شاید باریدنت موجب شود

تا ابرهای سیاه غم از آسمان دلم رخت بر بندد

و یک بار دیگر

آفتاب بر فراز آسمان دلم جلوه گری کند.

خدایا !

تو خود فرمودی :

الا بذکرالله تطمئن القلوب

ای قرار دلهای بی قرار

با نام و یادت قرار دل بی قرارم باش


شنبه 11 خرداد ماه سال 1387

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرارو ور کشید
آستینِ همّتو بالا زد و رفت

حیوونی ، تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوّا زد و رفت

*****
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت
قفلی هم به روی قفلا زد و رفت

*****

پاشنه ی کفش فرارو ور کشید
آستینِ همّتو بالا زد و رفت

حیوونی ، تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوّا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت !!!!!




شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387

  یا ابا صالح المهدی(عج)

انتظار برایم مفهوم غروب بى‏سرانجامى را یافته . هرچند بى تو معنى انتظار را، با عاطفه‏هاى عاشقانه دردم درآمیختم و همه تن، قفس شدم . قفسى که هیج معبودى جز تو بدان راه نمى‏یافت .

واى چه بگویم که هنوز ترا نفهمیدم و درک نکردم . نگاه منتظرى را که به انتظارست، چراغ دلش، هنوز هم سوسو مى‏زند . هنوز هم نمى‏دانم که از کدام ساحل رسیدى که عشقها و فریادهاى رسوائى‏ام را با خود بردى . هنوز هم نمى‏دانم ...

از کجا روییدى که شکفتن غنچه‏هاى مرده را آرزو مى‏کردى؟

مگر با چه خزانها سخن گفته بودى از شب که این چنین دردآشناى سحر بودى، که زمستان پاره‏اى از ابهامش را به تو بخشید .

هنوز هم نمى‏دانم چگونه و با چه تصویر مبهم خیال‏انگیزى به کوره‏راههاى ذهنم رسوخ کردى؟

کدام قاصدک را خروشیدى که پیغامهایش همه آسمانى شد؟

کدام لاله را در سنگفرش جاده‏ها به انتظار نهادى که زمین از سرخى‏اش سیراب شد؟

هنوز هم نمى‏دانم .

با کدام سجاده عرشى در اوج قلبها به نماز ایستادى؟

و با چه قلبى به انجمن منتظران لبخند زدى؟

هنوز هم نمى‏دانم

چرا گل انتظار را به ارمغان نهادى؟

هنوز هم نمى‏دانم ...


پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387

تنهایی

درد دل ساده، بی تکلف، به دور از هر واسطه ای ؛
سلام :

شاید عادت کرده ام از پس القاب همه را صدا بزنم. شاید… . دلم میخواهد کمی تنها باشم؛ به اندازه ابعاد ساده یک دل، دلم گرفته است!

کسی نیست تا سرم را روی سینه اش بگذارم، کسی نیست تا به درد دلهایم گوش کند…. . امشب اما دلم عجیب گرفته است؛نه بر سر دوراهی مانده ام و نه راه گم کرده…خیلی عقب تر از اینها…!؟

من گم شده ام !!

دلم میخواهد بروم…بروم و خود را پیدا کنم. اما هیچ کس نمیفهمد چه میخواهم…

نه پدرم…نه مادرم… نه دوستان ... سهم من از زندگی بخدا سهم کمی است …سهم تنهایی یک عادت.دلم میخواهد زندگی ام عادت نباشد، میخواهم تجربه کنم. امشب دلم عجیب گرفته است… نه ایوانی هست که برویش بروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب اش بکشم نه ره توشه ای که با خود بردارم و قدم در راه بی برگشت بگذارم… .

دلم میخواهد خرق عادت کنم !

دیگر نمیخواهم به تکرار زندگی بپردازم…من نیازمند کشف ام،نیازمند شهودم… . دلم میخواهد هجرت کنم اما بالشم بوی اواز چلچله ها نمی دهد.

خسته شده ام از زندگی تکرار و تکرار و تکرار… .از زندگی بیزار نشده ام، اما حالم از تکرار به هم میخورد.

خسته شده ام ،بریده ام، از زندگی دست کشیده ام…روزمرگیها دیگر مرا اشباع نمیکند…

دلم تنگ است، قرار است به جایی بروم که نمیدانم کجاست!...قرار است فرار کنم…فرار کنم از این زندگی.

دستم را بگیر !

میخواهم دنیا را سه طلاقه کنم و علایقم را سر طاقچه عادت بگذارم. تنهایم، خسته ام، ناامیدم و مایوس. دلم به اندازه ی تمام گلهای قالی خانه مادربزرگ گرفته است. دلم شکسته است. بالهایم را گم کرده ام، قبلا پریدن بلد بودم…قبلا که با خدا مناجات میکردم خدا جوابم را میداد… !!

دستم را بگیر که از مرحله پرت شده ام. گم کرده ام بالهای سبزم را که در کودکی به من داده بودی…من در هیاهوی شهر گم شده ام. در قیل و قالهای مادیات و قدرت زندگی حل شده ام…

من گم شده ام !

دلم میخواهد ببرم،من یک زندگی تازه میخواهم… .سهم زیادی است؟ ادعایم سهم زیادی از زندگی نیست…بخدا نیست… .دلم گرفته؛ از این شهر ، از این مردم ، از…

در هیاهوی شهر کسی صدای منرا نمیشنود. همه در سرعت حل شده اند ! همانطور که خودم. سالهاست پشت سرم را نگاه نکرده ام، من در روزمرگیها حل شده ام.

شیرینی زندگی دلم را زده است… عقده هایم در گلو جمع شده اند و هیچ کدام راه به بیرون نمی یابد

من دلتنگم ! دلتنگ از گریه های شبانه، دلتنگ از تکرارهای زندگی، دلتنگ از راههای نرفته.

بغض گلویم را گرفته است، کسی صدایم را نمیشنود. تنها توئی ! تنها توئی که حس میکنم با هم مشترکیم… در بریدن از زندگی. نه بریدنی از روی هوی و هوس. که به دنبال گم کرده خویشم.

خوش دارم دل بکنم از تکرارهای مکرر.مثل ماهیها که تا وقتی در اب هستند نمیفهمند اب چیست. من امروز دوباره ظرف آب خودم را پیدا کرده ام. میدانم نشانی اش کجاست…میدانم…ولی یادم رفته است…

دستم را بگیر که بیش تر از هر زمانی به تو احتیاج دارم !

دلم برای خدا تنگ شده است.میخواهم بپرم؛ نه با بالهای قرضی…بالهای خودم پس کجاست؟…کسی قرار نیست مرا به شهر عشق برساند…

دستم را بگیر !

خسته ام، نا امیدم، دل غمزده ام روی پریدن از قفس دارد؛ نه با بالهای مجازی و قرضی…

دستم را بگیر !... 

 


سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386

یکسال گذشت و برگی دگر از دفتر عمرمان ورق خورد . انگار همین دو سه روز پیش بود که سال ۸۶ آغاز شد. اینقدر سرگرم کارهای مختلف شدیم که گذر زمان را متوجه نشدیم و موقعی به خودمون اومدیم که دیدیم آخر ساله و چیزی به آغاز بهاری دیگه نمونده . جا داره در این واپسین روزهای آخر سال مروری داشته باشیم به کارنامه اعمالمون و ببینیم در این یکساله گذشته با پرونده اعمالمون چه کردیم و چقدر تونستیم از این فرصتهای که داشتیم استفاده کنیم ؟ بیاییم یه حساب و کتابی کنیم و ببینیم در این سالی که در حال گذر از اون هستیم بازنده بودیم یا برنده ؟ منفعت بریدم یا اینکه ضرر کردیم ؟ خوشا به حال اونهایی که از این فرصتها استفاده کردن و ره توشه خودشان را برداشته و به خوشحالی و شادمانی به استقبال بهار دیگر میرود و بدا به حال اونهایی که نتونستن از این فرصت به نحو احسن استفاده کنند و با دلی محزون پای به بهار دیگر می گذارند .
اما دوستان عزیز
بیاییم با خود عهد کنیم و قرار بگذاریم که از گذشته عبرت بگیریم و از فرصتها استفاده کنیم
قبل از آنکه آنها را از دست بدهیم . چرا که هیچ تضمینی نیست که بتوانیم فرصت دیگری بدست آوریم .
بیاییم با خود و خدای خود عهد ببیندیم از لحظه لحظه فرصتها استفاده مطلوب کنیم تا در
روز های واپسین  افسوس  گذشته را نخوریم.
بیاییم به گونه ای باشیم که در هنگام تحویل سال شاهد تحول حال در خود باشیم .


شنبه 18 اسفند ماه سال 1386

خورشید، در حال غروب است

و هفت ستاره روشن در آسمان، آغوش گشوده هشتمین اخترند.

کبوتران بال میزنند آسمانی را که چشم هایمان سال هاست به آن دوخته شده

صدای بال کبوتران در صدای سنج عزاداران می پیچد

و خواب مسموم انگورهای پیچیده بر خوشه های حادثه آشفته می شود،

خورشید، ذره ذره در عطش چشم هایش رسوب می کند...

www.ataei.blogsky.com

 


دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386

دوست من ! می نشانم با نسیم عشق در جانم تو را ٬

از صمیم قلب صد ها بار میخوانم تو را .

دیر زمانی حسرت لذت بردن از یک همنشینی با تو

 بر دلم مانده بود ٬

آرزو داشتم کاش تنها از آن من بودی !

اکنون که مبهوط از این زیبایی هستم بر آن شدم تا معنای واقعی عشق

و انتظار را در دفتر روزگار به ثبت برسانم

و چه زیباست انتظار عشق و عاشقان ...!!

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 44238


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...

خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم ** که تو در عرش کبریایی خود نداری ** من چون تویی دارم ** و تو چون خود نداری !!