? خاطرات بیاد ماندنی من
خاطرات بیاد ماندنی من
دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    




http://www.tehrantopsites.com/لیست 
وبلاگهای به روز شده وبلاگهای به روز شده
set as your home
آرشیو

آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 5 دی ماه سال 1388

حسین جان! 

 نمى‏دانم خنجر کدامین کینه،
قلب عزیزى را شکافته است که آسمان چنین مى‏گرید .
نمى‏دانم دستان کدامین بغض،
گلوى نازک گل را شکافت
و غربت کدامین خیال،
اندیشه‏ام را ربود و مرا به نینوا برد
آن‏جا که دخترى سر بر شانه‏هاى نسیم گریه مى‏کرد .

حسین جان!
آه از آن غربت و بى‏کسى،
آه از آن پیکر بى‏سر،
از زینب بى‏برادر و از نرگسان تشنه لب نینوا
با من بگو از کدامین دیار آمده‏اى که چنین آشفته‏اند اسیران روى تو،
از کدامین کوچه‏ى درد آمدى که سهم شب‏هاى غربت ما اشک بى‏تو بودن است .

لحظه‏اى درنگ کن!
بگذار با نرگسان داغ‏دار به سرزمین درد سفر کنم
آن‏جا که در دامن پیچک‏هاى عاشق، سرهاى بریده خفته‏اند .
من محرم را با نام و یاد تو عاشقم یا حسین!
من شربت گواراى محرم را به یاد لب‏هاى تشنه‏ى عباست مى‏نوشم
و سینه‏زدن‏هایش را به یاد چهره‏ى سیلى خورده‏ى نوگل محبوبت رقیه دوست دارم .

مرا مهمان لحظه‏هاى نینوا کن

یا حسین


دوشنبه 30 شهریور ماه سال 1388

گذشت لحظه های با تو بودن
و در پاییز عشقمان
نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه خاطره ها ....


پنجشنبه 5 شهریور ماه سال 1388

خداوندا ...!!
اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت ، از این بودن ، از این بدعت
خداوندا ...!!
نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است !؟


جمعه 16 مرداد ماه سال 1388

 

ای آسمانی تر از یک دل شکسته !

دل مجنون را کدام آدینه ،با ناز نگاهت مجنون تر می کنی؟

قصه غریبی است بی تو عبور کردن

از دل جمعه‌ها

من وستاره‌ها یک شب در حضور خدا،

برای آمدنت

خورشید را قربانی کردیم

میدانم می‌آیی

نذر کردم،عطر تمام نرگسها را

پیشکش نگاه خسته‌ات کنم

وبه شقایق‌های عالم بگویم

دوستت دارم و انتظار ظهورت را میکشم

  مهدی جان  


جمعه 19 تیر ماه سال 1388

دوره ارزانیست... ! 

 شرف اینجا ارزان ... ! 

 تن عریان ارزان ...! 

آبرو قیمت یک تکه نان  

و دروغ از همه چیز ارزانتر 

 وچه تخفیف بزرگی خورده است 

 قیمت هر انسان ...!؟


شنبه 15 فروردین ماه سال 1388

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید. مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا قدری‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. وپیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست !!


سه شنبه 1 بهمن ماه سال 1387

سال هایی نه چندان دور همین نزدیکی ها,
مردانی در همسایگی ما زندگی میکردند که
زندگی برایشان جدی ترین بازیچه بود,
زندگی نکردند , چون هیچ وقت اسیر و ذلیل زندگی نشدند,
زندگی میکردند ,
چون معنای زندگی را فهمیدند ... !!


جمعه 8 آذر ماه سال 1387

 

اینجا که دلها در پس آوار مرده این زندگانی با تب تکرار مرده

از جان فداییهای بی مانند عاشق تا ریشه مهر و وفا مرده

هرکس نگاهی منتظر دارد به راهی با هر نظاره لحظه ای صد بار مرده

در این زمستان پر از دستان وحشی ان گل که دارد ساقه بی خار مرده

چشمان گریان حیله ها دارد به دوشش حتی حیا از ننگ بی مقدار مرده

سینه سپر کردن چه سود امروز از پاسبان گله تا سردار مرده !!!


دوشنبه 22 مهر ماه سال 1387

پرستوهای محبت از سرزمین دل انسان ها پر کشیده اند، به را های دور.. دیگر گلهای مهربانی در دل کسی جوانه نمی زند. نشانی از عشق اگر هست، تنها رد پایی است. آن هم سال هاست که پوشیده شده، با برف های سرد و سنگین بی اعتنایی ... !!!


شنبه 23 شهریور ماه سال 1387

برای تو می نویسم.برای تو که روزی آسمان دلت ابری بود.هروقت دلتنگ شدی سری به دفترچه خاطراتمان بزن.هنوز هم فرشته ها طرح لبخندت را روی ابرها نقاشی می کنند.کوچه ی بن بست ما منتظر است تا صدای قدم هایت را به گوش پنجره ی اتاقم برساند.به سویم بیـــا!من در جاده سر نوشت گم شده ام و در ظلمات جنگل نا امیدی پنهانم...با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم و از جاده پر از ابهام و تردید می گذرم و به بهار می رسم.من بهار زندگیمان را در واژه های سبز یافته ام.پس بیا اندیشه هایمان را عاشقانه پرواز دهیم به سمت فردایی که هرگز میزبان تلخی ها نخواهد شد... 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 65065


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...

خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم ** که تو در عرش کبریایی خود نداری ** من چون تویی دارم ** و تو چون خود نداری !!