? خاطرات بیاد ماندنی من
X
تبلیغات
زولا
خاطرات بیاد ماندنی من
set as your home
آرشیو
جمعه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1397


آدمى براى رفتن،

هزار و یک بهانه می خواهد

براىِ ماندن اما

فقط یک دلیل...

یک حالِ خوب از جنس دوست داشتن،

شش دانگ حواس جمع،

یک اولویت تغییر ناپذیر،

یک تکیه گاه گرم...

آن ها که به یکباره می روند،

قبل تر ها دیدنی ها را دیده اند!

تقلاهایشان را کرده اند!

فریاد هایشان را زده اند!

شکسته هایشان را بند زده اند و دوباره شکسته اند... 

و آنگاه که تنها دلیل ماندن را از دست رفته دیده اند بار و بندیلشان را جمع کرده اند و 

برای همیشه رفته اند...

تا شاید روزی،

جایی،

گوشه ای دیگر،

آن تنها بهانه را،

از دلِ زندگی بیرون بکشند...



پنج‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1396

چشم هایت را از یاد برده ام، گرمای نفست را خاطرم نیست، اسمت را نمی شناسم و گویی فقط رویای نیمه شب پاییزی من بوده ای...

حالا رفته ای و گویی هیچ وقت نبوده ام
...

دلتنگ می شوم، هر لحظه، هر ساعت، هر روز، هر ماه...

و هیچ کس نمی داند شمار این درد جانکاه چقدر ریشه دارتر از نبودن عزیزی می تواند باشد...

دلتنگ می شوم، اما حاضر به دیدن حتی عکسی از تو نیستم، عطرت را از یاد برده ام و هیچ آدمی را نفس نمی کشم
...

یک جایی از قلب خالی مانده که اشتیاقی به پر کردنش نیست حتی فراموش کردنش، خالی ام...از عاطفه و خشم...گیج و مبهوت بین بودن و نبودن...

هرگز بر نمی گردیم بهم...

در گوری آرمیده ایم که صور اسرافیل هم بیدارمان نخواهد کرد...

به لحظه لحظه ها فکر می کنم و احساس می کنم چقدر عشق غبطه خورده به من در این سال های شیدایی
...

دل و دین و دنیا را به بازی گرفتم تا زندگی موسیقی دلنواز مرا بنوازد
...

و خدا چقدر تعجب کرده از حال غریب من
...

و من
!

دیگر خوابت را نمیبینم
!

صدایت را گوش نمی کنم
!

و چشم هایم به ندیدنت خو کرده
...

و غم انگیز است حال من ...وقتی که نمی دانم بی تو چه کنم
...

آماده بودم عاشقی را زندگی کنم!  تصویری از حیات واقعی بکشم و زندگی را رنگ خدایی بزنم
...

حالا کارم را کرده ام ...خسته نیستم، هیجانی ندارم و زندگی را باید با صبوری به سرمنزل برسانم...

میبینم مرگ نشسته رو به رویم...چپوقش را می کشد، عمیق...

و نگاه می کند به من که صبورانه در حال جمع کردن بساط دنیا هستم...

برای چشم هایم مرثیه می خوانم...بوی خاک خیس را دوست دارم...گل آدمی را باید تر کرد...به اندوه فراق
...

و غم انگیز است که تمام عمر از وحشت نبودن ات خوابم نمیبرد.. .به صدا کردنت بیمار شده بودم و حضورت بهانه ی رضایت از هستی بود...

غم انگیز است که نمی دانم اگر این ها معنای عاشقی بود چگونه به سادگی دل بریدم...چطور به ندیدنت و نبودنت خو کردم...

گفته بودم آدم ماندن نیستی ... می دانستم دل بریدن بلدی
...

من اما مومنانه حضورت را تمنا می کردم از خدا
...

می خواستم قاعده ی دنیا را عوض کنم
...

یادم رفته بود که خدا بعضی ها را فقط برای تنهایی دنیا آفریده.. .که حیات شان با غربت دنیا معنا می یابد
...

دراز می کشم و بالش خیس ام را بغل می کنم...به آغوشی میخزم که نیست، نبوده، یادم نیست چطور احساسش کرده ام
...

خودم را میخوابانم
...

و فکر می کنم چطور خوابی را سال ها دیدم و بیدار نشدم
...

برای چشم هایم مرثیه بگو
...

گل آدمی را به اشک،  تر باید کرد
...

برایم از عشقی بگو که نداشتم
...

و رویایی که زیادی باورش کردم
...

مرا خواب کن که بیداری اندوه بزرگی است در این شام آخر...

 


سه‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1395
اوتانازی (euthanasia)

یه روزی حتما خسته میشم...

درها رو می بندم و میرم از خونه ی دل...

 آدم همیشه مشتاق نمیمونه...

 هر چقدر هم که بیش از بقیه آدم ها طول بکشه... از برآورد روانشناس ها حتی...

  بالاخره یه روز آدم از هرچه بودن خسته میشه... میزنه بیرون از خونه ی دل...

 یقه کت اش رو توی یه غروب سرد آخر پاییز بالا میده و دست هاش رو جای دست هات توی جیبش فرو میکنه و میره...

 از اون رفتن هایی که دیگه برگشتی نداره ...

آدمیزاد همیشه نمیتونه چیزی رو برای همیشه بخواد... که خواستنی نیست... که نیست...

یه روزی از خودم خسته میشم...

اونوقت پلک هام سنگین میشن و دیگه خوابت رو نمی‌بینند...

مگه آدم چقدر میتونه نداشتنی ها رو بخواد...

مگه چقدر میتونه به دلش دلداری بده...

مگه چقدر میتونه با عقلش کلنجار بره...

مگه چقدر میتونه به غرورش بی محلی کنه ...

مگه چقدر میتونه ...!

این روزها ریشه ها کجاست... در خاک وجود که نیست...

ریشه ی دوستی ها ، عهد ها... 

بی ریشه شده ایم به گمانم ...  

که هر بادی و هر اتفاقی از جا می کند ما را...

چون خار بی ریشه غلت می زنیم و همچنان در برهوت عدم تنهاییم... 

مرا ریشه ای باید که نگه ام دارد پای قول و قراری که مرا به وصل تو می رساند... 

برای فردایی که تو باشی و من... و بپرسی که ریشه دادم در کجا؟

در گندآبی که گلی از آن نمی روید... یا خاکی که حاصلش عشق باشد... 

گاهی داستانی کوچک آنچنان بهم می ریزد روح بیقرارم  را که گویی از طوفان گذشته ام

و همیشه پیش از آنکه فرصتی داده باشم می گذرم...  

می نشینم آرام کنار پنجره و رفتن ها را می نگرم...

و چه حکایتی است آمدن ها و رفتن ها...

و خوب است که دیگر دل نمی بندم به آدم ها ... که از جنس من نیستند...

می آیند پی چیزی و می روند برای رسیدن به بهترها...

و برای آدمی که بی دریغ دوست میدارد حکایت عطشناکی است دوستی ها و دوست داشتن های با دلیل...

و هیچ چیز چونان احساس خواستن با بهانه ها نفرت انگیز و آزار دهنده نیست...

و اینکه مرز دوستی ها این روزها باریک تر از بند مویی است... 

می شود چشم بست و از یاد برد واژه هایی را که باید  گفته می شد و هرگز نگفتم !

می شود چشم پوشید به حقایقی که باید زودتر از این ها می دیدم و نخواستم که ببینم!

می شود چشم بست و آرام به خواب رفت خوابی که داشتم از یاد می بردمش!

می شود انسان دیگری شد، صبورتر ،  بی خیال تر و پوست کلفت تر ...

می شود  آنگونه بود که دوست تر دارم ...

که باید آنگونه بود...

باید...!

می شود که چشم بست و از یاد برد روزهایی را که گذشته ...

و فردایی را پذیرا شد که در راه است بی حرم حضور هر کسی که می ازارد این دل دیر باور رنجور را...

می شود که همچون همیشه لبخند زد و فراموش کرد که آدم ها دورند از باورهای من...

دوست شان ندارم و نمی خواهم که دوستم داشته باشند ...

دوست شان ندارم چنان که گویی هرگز نداشته ام...

می شود چشم دوخت به رویاهای آدمی که می خواست مهربان باشد و کم بود برای این همه ...

کمم و نمی خواهم که بیش از این باشم...

دستانم را زیر سرم می گذارم، چشم می بندم  و پاهایم را به دیوار تکیه می دهم زیر پنجره...

نفس می کشم هوای بی دوست را ... ریه هایم را پر می کنم از هوای رهایی...

لعنت به من که هیچوقت یاد نگرفتم فراموش کنم...

لعنت به دلی که همیشه روحم را آزرده...

می شود چشم پوشید از دلی که رو به راه نیست ...

برای خاطر مکدری که هیچ وقت فراموش نمیکند...

میبخشد  اما ، فراموش نمی کند...

کاش دوباره زاده می شدم، این بار اگر می دیدمت نمی ایستادم !

به چشمانت خیره نمی شدم و برایت نمی گفتم از حرفهای مگو ...

اینبار سر بر شانه هایت نمی گذاشتم و اشک را در آغوشت تجربه نمی کردم...

این بار دوستت نمی داشتم ، عطر تنت را بر دلم نمی نشاندم ، دستت را نمی گرفتم ...

و وقتی برای سفر راهی ام می کردی راه نمی افتادم...!

پرم را نمی چیدم برای آنکه در زمین با تو باشم ، می رفتم ، لحظه ای مکث نمی کردم ...

این بار اگر زاده می شدم خودم را به خریت می زدم،  شادی می کردم و از غم نمی گفتم ...

این بار می گذشتم از کنارت ، از کنارت همچون تمام حس هایی که چشم پوشیدم از آنان.

این بار هرگز به تو اعتماد نمی کردم...

کاش دوباره زاده می شدم ، این بار دیگر دوستت نمی داشتم ...

خودم را می خواهم ، بی تو ، بی حرم حضورت ، بی فریب دنیا ،

خودم را می خواهم مثل همیشه ، بی تو ...

بی حضور کسی که می شود دوستش نداشت...

خودم را می خواهم  همچون همیشه غریب...

از کنارم  می گذری، چشم می بندم، نفس می کشم هوای بودنت را ، و دلم ،  

این دل بی سامان  تنهایم کم می آورد هوای بودنت را...

دیگر از من نخواهی شنید بگویمت بمان ...

 دیگر دستانت ، گرمای نگاهت برایم مفهومی ندارد...

 دیگر نخواهی شنید تمنایی از من...

دیگر آرام شده ام، شاید هم صبوری می کنم زین پس، مدت هاست که شبهایم خاموش شدند...

 من ماندم و دلی که همچون همیشه تنها خواهد نشست، می نویسم و می خوانم...

 و از یاد می برم که می شد دیوانه گی کردو پر کشید...

و حس های عمیقی که تو را و مرا کم خواهد آورد و فراموشی که همیشه از آن می گریختم...

می بینی همیشه تصور حادثه از رخ دادنش سخت تر می نماید !

همیشه می هراسیدم از نبودنت ، نخواندنت و فراموش کردنت...

حالا...!

می دانم که نمی خوانی ، نمی بینی ، نمی شنوی و همین روزهاست که فراموش کنی ...

همچون تمام دیوانه گی هایی که در کنج ذهنت خاطره شده اند...

و دیدم که سخت نیست آنقدرها که تصور می کردم ،

 فرو می خورم حرفم را...،

صدایی که صمیمانه تو را می خواند...

سخت نیست باور نبودنت و پذیرای روزمره گی شدن ...

آرام و بی صدا می نشینم و گاهی می بینمت که نیستی...

نیستی و این تمام چیزی بود که باید می فهمیدم !

همین...

...!!!

چشم هایت...

اگر زل نزنم هم میدانم چه میگذرد در آن ها...

فراموش هم نکنی که میکنی...

عادت کردی به نبودنم...

که بودنم آنقدرها هم مهم نبوده...

و فکر میکنم به خودم...که چه نابلد بودم...که نتوانستم...که نشد...

نشد که به قدر یک یاد عزیز باشم در کنج دلت...

سخت بود اما نه آن اندازه که فکر میکردم...

عادت کرده ایم به نبودن...

بغضی می فشارد این گلوی لعنتی را...

که مگر می شود ندید چشمهایی که عادت کردند...

و من چقدر از این عادت عادی شدن ها بیزار بوده ام...

فراموشی اما جنس من نیست..

همواره در گوشه ذهنم هست یاد دوستی که دوست داشتنی است...

پرهیزم از بودنت را هم دوست دارم...

آزمون سخت خواستن دل و تشرهای عقل...

روزهای سختی است در دلم اما نوید روزهای آرام تر را می شنوم...

اما... دریغ از پاییز...

دریغ از پاییز...!

خدا کند آسمان ابری نشود... خدا کند خیس باران نشوم... بهار که برسد لابد دست دردست خواهم دیدت...

برایت و ان یکاد خواهم خواند و دووووورتر خواهم شد...

من از دوری ات آرام میگیرم روزی...

که دوست داشتن جان کندن است...

دوست داشتن خواستن نباید هاست...تن به بایدها باید داد...باید رفت...

رفتنی از دل...

دیگر مجالی نیست...

باید رفت...

تو اما در تپش باغ اگر خدا را دیدی همتی کن و بگو حوض من بی ماهی است...


پنج‌شنبه 21 مرداد‌ماه سال 1395

گاهی باید از یک خواب بیدار شد. هرچند خوش ! گاهی باید باور کرد بیداری را و حقیقت بودن را !

گاهی باید با حقیقت کنار آمد هرچند تلخ !

گاهی باید گذاشت و گذشت...

گاهی کمی شهامت می تواند سرآغاز رویشی دیگر باشد...

دلم خواب نمی خواهد، رویاهایم را پایانی باید، هرچند تلخ... هرچند سخت...

 باید بیدار شد و با زندگی کنار آمد، باید با حقایق کنار آمد، باید گریخت از خیالی که از حقیقت دور است...

باید با دل، کنار آمد... باید کنار آمد... باید کنار آمد...

 هرچند سخت و هرچند تلخ...!

گاهی خواب ها توان آن را دارند که زندگی را دگرگون کنند، دل ها را بخشکانند و زندگی را غم انگیزتر کنند.

گاهی باید جسارت کرد دور شد از شهری غریب باید شهامت داشت گذاشت و گذشت...

چون همیشه ! باید از این خواب برخیزم، همین امروز ! همین لحظه !

باید از خوابی که برای من نیست بلند شد، باید رفت...

همچنان تنها ! همچنانی که همیشه رفته ام... همیشه بوده ام...

و چه آرامشی است در این تنهایی گنگ و مبهم، میان تمام لحظه هایی که بودنی را طلب داری...

چه باک از احساس مردمانی که تو را برای تو نخواهند، تو را برای دمی آرامش خود جستجو کنند و تو ببازی داشته هایت را...

برای دلی که آسمانی نیست...

گاهی باید خودم باشم، خودم که می شکند و درهم می کوبد. گاهی باید دیوانه گی کرد و رفت تا ته تلخ کامی ها...

وقتی که خوابت دیگر شیرین نیست...

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت...

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند !
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند!!!

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌ هایت را همین ‌امروز بسازی که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست !
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد...!

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری...

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی ، به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد..!

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی...

کم کم یاد میگیری...
نیش و کنایه ها را از آن یکی گوشَت هم بیرون کنی
...

یاد میگیری دردت هم بیاید... آخ نگویی
...

کم کم یاد میگیری نردبان خود باشی
...

یاد میگیری دست خودت را بگیری تا نیفتی
...

راستش... تنهایی همیشه بد نیست، باید یاد بگیری فقط روی پای رفاقت خودت بایستی
...

دیگر از هیچ کسی دلت نمی گیرد و بدهکار هیچ کسی نمی شوی
...

کم کم یاد میگیری تنهایی... همان بی کسی نیست
...

یاد میگیری گاهی تنهایی رها شدن از بندهاییست که خودت به دست و پایت بسته ای
...

کم کم یاد میگیری
...

یاد گرفتن سخت و طولانی و دردناک است و وقتی یاد گرفتی
...

دیگر هرگز آن کسی که بوده ای نخواهی بود
...

می شوی مثل دیگران و تنها این است که دردناک تر است و من را  می ترساند
...

گاهی آموختن به بهای از دست رفتن خودت است و معصومیتت
...

کم کم یاد میگیری که چه چیزهایی را با چه چیزهایی و چه کسانی را با چه کسانی معامله کردی
...
و آن گاه
...
کم کم یاد میگیری...

و می‌آموزی و می‌آموزی...

با هر خداحافظی، یاد می‌گیری

من اما...

 یاد نگرفتم ...

از آدمها خسته ام و بیش از آن خودم ! از خودم بیش تر خسته ام ! 

می خواهم چشم بپوشم بر احساساتی که سال ها نگه شان داشته ام که همیشه خیال کردم به بهانه ی این حس هاست که هنوز آدمم!

هنوز پایبند احساس ناب آدمیتم...

دردهایی هست که گفتنی نیست شاید اصلا درد نیست شاید غصه هایی است که در کشاکش روزهای سپری شده برایشان مرهمی یافت نشده غصه هایی که شناخته نشد و هرگز دیده نشد، تنها می مانی با آنها و در شگفت از اینکه پایانی ندارند... دلگیرم از روزگار و بازی غم انگیزش... دلگیرم از خودم و بزدلی احمقانه ام، دلگیرم از خدایی که چنین به اشتیاق برگزیدمش... دردهایی که گفتنی نیست برای دیگران لمس کردنی نیست حسش نمی کنند و تو در غربتت می مانی بی آنکه برای دردهایت مرهمی یافته باشی...

چیزهایی هست که می فشارد گلو و دلم را ، می فشارد و از گفتنشان همیشه پروا کرده ام... کنج خلوتی می خواهم و کسی را که بی هیچ دغدغه ای برایش بگویم از دلی که در حال فروریختن است... از حرفهای مگو از خیال های دور و غمهایی که نزدیک اند... چیزهایی هست که آزارم می دهد و دوستی نیست تا برایش بگویم... آدمی که تنها گوش کند از حرفهایی که جا مانده در دلم بی هیچ مخاطبی . دوستی که مخاطب دردهایم باشد. خسته ام از دوستانی که تنها برای روزهای خوب من هستند و صد البته که این خواسته ی خودم بوده... که به شدت معتقدم که دیگران وقتی احساس می کنند حرفهایت از جنس مگوست باید مضطرب بعدش باشی...

خسته ام به شدت، خسته ام از نگفتن ها از انبوه دلتنگی هایی که پایانی برایشان ندارم . شانه هایی می خواهم برای گریستن و دلی که تنها بشنود. بگوید لااقل حرفی که مرحم شود بر زخمهای دلم. سخت است که احساس کنی که دیگر توان ادامه دادن نداری و علاقمند آغاز دیگری باشی... سخت است که حتی خودت هم از این حس ات گریزان باشی...

خسته ام از این همه درد که حتی توان گفتنش را هم ندارم . حل کردنش پیش کش...

دلم تنهایی می خواهد بروم گوشه ای از این خاک که من باشم و دنیایی که چشمی در آن آشنا نباشد. بنشینم و فکر کنم. فکر کنم به آینده به کارهایی که باید روزی به سرانجام برسانمشان. باید فکر کنم به اشتباهاتم و به راه های رفته و نرفته. به خطاهایم که تا فرصتی باقی است جبرانشان کنم.

کاش! ای کاش شهامت زندگی کردن برای خودم را داشتم. کاش زندگی ام را به دیگران نمی بخشیدم. برای دل خودم زندگی می کردم و  انفاق نمی کردم دلی را که این همه حسرت زندگی کردن داشت. انفاق نمی کردم وجودی را که این همه تشنه بود . شاید امروز اینقدر بی تاب نبودم برای روزهای رفته ام و برای فرداهای نیامده. کم آورده ام دلی را که همیشه برای دیگران تپید. کم آورده ام . کم...

حتی از این همه گلایه هم خسته ام گاهی فکر می کنم کاش کسی می آمد و زندگی ام را برهم می زد. می زد زیر گوش این زندگی لعنتی و می گفت: خودت باش گور بابای زندگی . گور بابای دیگران. کسی که آنقدر دوستش داشتم که به خاطرش از همه این وفاداری ها می گذشتم.

 می رفتم پی زندگی. کنجی خلوت بی هیچ تعلقی...

دستان حقیقی را گم کرده ام ، رویای بودن دوستی حقیقی و فشردن دستی که بر شانه‌ احساس شود. حرفی نیست و پاسخی نیست تنها برای آنکه رازداری نیست. رفیقی حقیقی شاید... اگرنه که هیچ دردی درد ندیدن و نشنیدن را تاب  نمی آورد. تو اگر دوست دیدی دوستی کن اگر نه در سکوت بودن بهتر از ترسیدن از نارفیقانی است که دستت را به اشارتی می زنند...!

گاهی چندان احمقانه دلگیر می شوم که خودم هم باورش نمی کنم. گاهی فکر می کنی کسی باید باشد که تو را همانگونه که هستی بشناسد. بفهمد و باورت داشته باشد. گاهی خیال می کنم که باید کسی باشد که وقتی روی زمین نیستم حالم را بفهمد! گاهی دلم یک دوستی واقعی را کم می آورد، بودن کسی که مرا تنها برای خودم بخواهد... و سخت است بودن میان جماعتی رنگ به رنگ که تو را برای دل خودشان می خواهند و از  تو همانی را حوصله می کنند که نیاز دارند... احمقانه است دلگیری ام وقتی که می دانم در این روزگار خواسته ام خیال خوشی است که باید فراموشش کنم، هنوز هم نتوانسته ام واقعی زندگی کنم. آدمها را واقعی ببینم! همانی که هستند! نه آنی که آرزو دارم در دیگران ببینم و باور کنم...

گاهی چنان کودک می شوم که برای این همه رنگارنگی این جماعت غریبه دلم می گیرد، بی جهت بغض می کنم و  دلم گریه را کم می آورد.

سخت است که بخواهی بدانی و باشی آنگونه که باورت می گوید و غریب بمانی میان کسانی که هرچه نگاه می کنی رنگی از آشنایی را نمی یابی...

خسته ام! از خودم... از منی که هنوز چونان نوجوانان با هزار آرزو خیال می کند می شود آرمانی زندگی کرد، حرف زد و آدمهایی را برای همیشه دوست داشت!

هنوز هم رویای بودن کسی را در سر دارم که واقعی باشد، بشود واقعی دوستش داشت...

 نشست کنارش و صادقانه گلایه کرد از مردمانی که عجیب این روزها غریبه اند با دلم!

چند روزی است که همه جا بوی دلتنگی و غم می دهد، حرفی از زندگی نیست. همه از دل تنگ سخن می گویند و من ... در آستان این خانه پی نوری هستم. و صدایی شاید... که تمام باورهای غرق در شک و یقین مرا به نظاره نشسته و برایم بگوید از حقیقت ناب زندگی تا شاید مرهمی باشد برای فرداهای من...

توهم فردا امانم را بریده ، بخودم میگفتم روزهای خوب در راهند ، می گویند آرام باش فردا خواهد آمد بی هیچ مشکلی ، اما من هراس دارم از فردا نه برای لقمه ای نان و لحظه ای جان ، هراس دارم از فردایی غریب با تمام باورها. میترسم از آمدن لحظه ای که بگویدم، اشتباه کردی این راه ، راه عاشقی نیست...

سخت است که بخواهی و نتوانی و همیشه اینگونه نیست که خواستن توانستن است. گهگاه برای خواستن خود تاوانی بالاتر باید پرداخت وآن خواستنی است که درستی اش را بعدها می فهمیم...!

میدانی همیشه رفتن نشانه ی خسته شدن نیست...
شاید میروی که خسته کننده نباشی...
که اضافی نباشی...
که تمام احساس پاکت زیر نگاه های لبریز از بی تفاوتی له نشود...
می روی و در تنها بودن هایت ملکه عذاب خود می شوی...
که برای دیگران عذاب آور نباشی...
به همین سادگی...

چند روز پیش اتفاقی به متن زیبایی برخوردم ، به دلم نشست . یادم انداخت که چقدر به دلم بدهکارم ...

کلاس دوم دبستان شیفت بعدازظهر بودم، باران تندی می‌بارید، آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته صورتی خریده بودم،

 وقتی به مدرسه رفتم دلم می‌خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخیص می‌داد که کلاس درس واجب‌تر از بازی زیر باران است.
یادم نیست آن روز آموزگارم چه درسی به من آموخت !

 اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده...

 بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد و من صد بار دیگر چتر نو خریده باشم،

اما آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد
این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده.
بعد از آن هر روز به اندازه‌ی تک تک ساعت‌های عمرم به دلم بدهکار ماندم، به بهانه‌ی عقل و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم،

از ترس آنکه مبادا آنچه دلم میخواهد پشیمانی به بار آورد خیلی وقت‌ها سکوت اختیار کردم، اما حالا بعضی شب‌ها فکر می‌کنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم؛ چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه‌ی منطق حماقت نامیدمشان…!
حالا می دانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد


پنج‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1395

این روزها دل و  دماغ نوشتن ندارم... کلا از همه جا کوچ کردم.... آدم ها انگار تنهاترم می کنن...

ترجیح می دم نگاه کنم و سکوت ... مجال گفتنی نیست و گوشی که بشنود...

راستی دلم چقدر خالی است... خالی از احساس ...

چه خوب است داشتن کنج خلوتی که هیچ آشنایی راهش را نمی داند... که بنویسی و نهراسی از خودت بودن...

به گمانم از خدا هم این روزها گلایه مندم...

سپرده بودم خودم را به او...

حالا احساس می کنم دستم را گرفته برده با خودش تا ناکجا آباد دل...

آنجا که هیچ کس را یارای راه یافتن نبود...

رهایم کرده...

برگشته... شاید هم گوشه ای نشسته به انتظار!

که برگردم... که پیدایش کنم...

و چقدر خسته ام از رفتن... بازگشتن ! یافتن... از انتظار... از انتظار... از انتظار...

از این رویای ناتمام خسته ام...

از همه ی خواستنی هایی که محقق نشد...

از دیر رسیدن... نرسیدن... نداشتن... نشدن...

غمگینم از دنیایی که مرا و دلم را آنگونه که هست نمی پذیرد... پس می زند رویاهای همچون منی را که تنها به داشتن دلی تنها و خاطری آرام هم دلخوش است... خسته ام از پوستینی که برای من نیست... اندازه ی من نیست... و چه خوش است رهایی... رهایی از بند روزگاری که مرا و دلم را آنگونه که شایسته تر است نمی خواهد.

گاهی که نه! همیشه وقتی در خلوتم زیر و رو می کنم وجودم را ، این تنهایی محض و روحی که هرگز مجالی برای عاشقی پیدا نکرد آزار می دهد مرا... می توانستم عاشق باشم، عاشقانه زندگی کنم و برای هر لحظه از زندگی تشنه باشم... می توانستم دوست بدارم و دوست داشته شوم... می توانستم این همه احساس را جایی و شاید برای کسی خرج کنم... برایش شعر بگویم و مخاطب نوشته هایم باشد... ولی دروغ چرا ، برای دلی که نمیداند هر آمدنی را رفتنیست و هر کسی که آمد فقط مسافریست... چرا آشنایی !

حصارهایم را هر روز افزون تر کردم و تنهایی ام را بیشتر... نشستم ! تنها ! و نپرسیدم از دلم که چرا؟ نفهمیدم این سالها را چرا بریدم از طول زندگی... که به کجا کوک بزنم دو روزه ای را که مال من نبود...

خسته ام زیاد از بودن در قالب آدمی که هیچ وقت شبیه خودم نبود... از بودن میان جماعتی که هیچ کدامشان مثل من نبودند مثل من فکر نکردند و نخواستند حتی برای لحظاتی من را، احساسم را، روح بیقرارم را درک کنند.  بفهمند باورم کنند... و اینچنین بود که دلم تنها ماند... برای همیشه !

از گفتن این همه گلایه این همه درد این همه نیاز خسته ام ! خطوط پیشانی ام خبر از دلی دارد که پیر می شود در حسرت یک کلام یک نگاه بی آنکه رفتن را خواسته باشد بی آنکه دلیل این همه جستن را دریابد... خسته ام از دلی که هرگز آرام نگرفت و آغوشی که همیشه کسی را کم داشت بی آنکه بشناسد محرمش را دلش را و کسی را که سر بر زانوانش آرام گیرم...

مرا زندگی بدان گونه که باید نبوده است و رویای نا تمامی که توان سرانجامش نیست... 

هیچ راضی ام نمی کند آنچه که هست و هیچ راهی برای رسیدن به آنچه که می خواهم... من از سازش قلبم با زندگی هم خسته ام! شاید اگر سرکشی بلد بودم می توانستم خود را رها کنم از هست ها و به بودن هایی جدید بیاندیشم... 

هستم این روزها بی صدا و ساکت... گوشه ای خلوت کرده ام بی آنکه کسی را یارای ورود به وجودم را داشته باشد. می دانی این روزها آدم های دوست داشتنی کم شده اند، بهانه های دوستی ها سخت دلگیر تر می کند آدمها را... دوست دارم گوشه ای خلوت کنم... بی هیچ آشنایی! که این روزها آشنای جان کیمیایی دست نیافتنی است... 

حال خوشی ندارم و به گفتن نمی آید حرفهایم!

گاهی کم می آورم! وقتی بیش از آنچه که باید از روحم کار می کشم! درست مثل حالا که خسته ام و دلم خواب می خواهد...

و دلتنگ که هیچ آغوشی را این روزها کم ندارم!

و دوستی که بتوانم دقایقی کنارش بنشینم و بگویم برایش از حرف هایی که به گفتن نمی آیند!

گاهی چونان این روزهای من حسابی باور می کنم که رفیقانم نیستند!

یا خسته اند و کنج عزلت گرفته اند چون من! و یا... دیگر نمی خواهم برای کسی بگویم! حتی بنویسم! نوشتن هم یاری نمی کند با دلم!

دلم تنگ است!

و چونان سال های دور متوقع! با این تفاوت که آن روزها نمی دانستم که پر توقع هستم! اما حالا! خوب می دانم که زیاده خواهم! دلخورم از خودم، از آدمی که حالا پیر شده! و هنوز خیلی چیزها یاد نگرفته... که واقع بین باید باشد!

نخواهد! نجوید! نگوید!

می دانم و حد می زنم دلی را که سر به راه نمی شود!

خسته ام! از خودم، از کودک رنجوری که یادش می رود دیگر بزرگ شده! شهر و آدم ها عوض شده اند!

دیگر آدم ها رویاهای خوشی نیستند که بتوان با آنها مدارا کرد!

حالا زمانه ای شده که باید بپذیری! حرفها از جنس آسمان نیست! زنی که مرد راه باشد افسانه ای است! و زندگی آنقدرکوتاه شده که باید از خواب نوشین بلند شد!

در آینه دوباره خود را دید و به صبح سلامی دوباره داد!

دلم کنج خودش را می خواهد. بگریزم از مردم. بمانم در خانه میان رویاهای غمگینم و نبینم آدمهایی را که هرچه می کنم نمی توانم دیگر دوستشان داشته باشم! که نبوده اند دوستان خوبی برای دلم!

غمگینم! از جماعتی که دوست ندارم بشناسمشان! دوستشان ندارم! و عجیب غریبه ام با یک یک شان!

چونان کودکان بهانه می گیرم و گریه می کنم!

این روزها دلنازک شده ام!

نبوده ام اینچنین! حکایت دل من! حکایت شتری است که تاب وزن پری را نمی آورد و کمر می شکند!

خسته ام!

خسته ی راهی که دوست داشتم از آن برنگردم!

خسته ی مردمانی که میانشان تنهایم!

خسته ی رنجهایی که از آن من نیست اما بر دوش می کشم شان!

خسته ی حرفهایی که در من زاده می شوند و پیش از آنکه مرهمی یافته باشم برایشان می میرند در حسرت شنیده شدن!

و تنی که دوست دارد آرام بگیرد. نفس تازه کند!

و روحی که همچنان در غربت شکفتن هزار بار می میرد و دوباره ...

و شانه هایی که دیگر دوست ندارم بلرزند بر شانه ی هیچ غریبه ای....

دوست داشتم بنویسم از احساس های شگفتی که تجربه کردم ...

بنویسم از دلی که سپردم و احوالی که خوش بود!

اما... نشد !!!

همیشه حسی در من کم بود اما بود! حس می کردم اش اما نمی فهمیدم نامش چیست... همیشه دوست داشتم کسی را آنچنان دوست داشته باشم که بی او نفس کشیدن ناممکن شود... دوست داشتم نگاهم با نگاهی گره می خورد و هیچ کس را یارای گشودن آن گره نبود... همیشه دلم می خواست عاشق باشم و عاشقی کنم! نشد. که چنین شود... بارها آدم ها را دوست داشته ام برایشان از جان گذشته ام.فداکاری کرده ام. کنارش با علاقه زیسته ام. دستشان را به مهر فشرده ام اما ! هیهات اگر عاشق بوده باشم ...همیشه از عادت ترسیده ام از گم شدن میان لحظه های شور و شوق... همیشه ترسیده ام از وابستگی... از انتظار! من فقط دوست داشتم عاشق باشم اما! شهامت عاشقی را نداشته ام بی شک!

همیشه گرداگرد خودم را با حصار پوشاندم. مراقب بودم تا کسی از غار تنهاییم عبور نکند... همیشه در پس احساس شوق ام راضی بودم از دلی که سپرده نشد.

حالا! غمگینم! از دلی که پیر شد! و تنها ماند! برای دلی که هرگز نخواست خودش باشد... از آدم ها خسته ام... و به قول شاعر من از میان همه ی شما منتظر کسی بودم که هرگز نیامد...

از این همه دوگانگی روحم خسته ام! از رنج تنهایی و جماعتی که می توانستم بیشتر دوستشان داشته باشم...

خسته ام از مردمانی که خالی اند... می نشینم کنار خاطرشان و می بینم که چقدر ضعیف اند... آدمهایی که نه احساس های محکمی دارند و نه باورهایی که بدان پایبند بمانند...

خسته ام از این همه غربت... خیال هیچ یک از عزیزانم حالم را خوش نمی کند... از خودم که گلایه هایم را پایانی نیست... و سرنوشتی که مدتهاست به باد سپردمش... می وزد و روح مرا پی هیچ می برد...

می دانم که ره به ناکجا اباد است اما! چه کنم که چندان فرقی ندارد که به کجا باید رفت وقتی که هیچ راهی به تو ختم نمی شود...

کسی دیروز می گفت پیش از رسیدنت نفهمیده بودم که چقدر تنهایم! و راست می گفت که این روزها بیشتر از همیشه تنهایم!

پرت شده ام میون خاطرات تلخ و شیرینی که رنگ کهنه گی گرفته اند اما هنوز هم توان از پا در آوردنم را دارند... مانده ام میان جماعتی که فکر می کردم می شود دوست شان داشت و دوستی کرد اما... خالی بودند از رویاهایی که در سر داشتم... دلم عجیب گرفته برای نبودن. برای از یاد بردن تمام لحظاتی که می توانست خاطره ای خوش باشد... خسته ام! چونان همیشه...  دیگه از خستگیام خسته شدم ...!


جام از دست که افتاد شکست
یار بد مست زما رست که رست
چونکه پیمانه ی ما بی می دید
سر پیمانه شکن بست که بست
گفتمش لختی حذر کن نرو با من بنشین
گفت ما را غم پیمانه شکن نیست که نیست
گفتمش جام می ات بر لب من چند بگیر
گفت این سهم زما نیست  که نیست
گفتمش معرفت یار به میخانه نشینی نبود
گفت کو یار وفادار ؟ مرامی به کفم نیست که نیست

گفتمش به که چنین جام شکست

گفت این جام بهانه است ! دلی نیست که نیست

گفتمش با تو چه شبها که سحر کردم و مست ات کردم

گفت مستی زمی ات بود زتو نیست که نیست...

در میخانه گشودم که رهایی یابد

گفت این معرفت ساغر و می نیست که نیست

گفتمش با دل رنجور بمان هیچ مگو

گفت مستی! خبر از حال من زارت نیس

گفتمش جام می ام گرچه شکسته است نرو

گفت این وعده زمن نیست که نیست....

 

 

 

 

 


پنج‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1394

روزهای رفته ی سال را ورق میزنم ...
چه خاطراتی که زنده نمیشوند...
چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشوند...
و چه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان میبرد...
چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود...
چه لبخندها که بی اختیار بر لبانم نقش بست و چه اشک ها که بی اراده از چشمانم سرازیر شد...
چه آدم ها که دلم را گرم کردند و چه آدم ها که دلم را شکستند...
چه چیزها که فکرش را هم نمیکردم و شد و چه چیزها که فکرم را پرکرد و نشد !

چه آدم ها که شناختم و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمی شناختمشان...!
و چه...
و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر میشود...
کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا...
آرامشی که هیچگاه تمام نشود...


دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1394

بیراهه‌ها رفتی، برده ی گام، رهگذر راهی از من تا

بی انجام،

مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر!

در باغ ناتمام تو ای کودک! شاخسار زمرد تنها نبود،

بر زمینه ی هولی می‌درخشید.

در دامنه لالایی، به چشمه وحشت می‌رفتی، بازوانت دو

ساحل ناهمرنگ شمشیر و نوازش بود.

فریب را خندیده‌ای، نه لبخند را، ناشناسی را زیسته‌ای،

نه زیست را.

و آن روز، و آن لحظه، از خود گریختی، سر به بیابان

یک درخت نهادی، به بالش یک وهم.

در پی چه بودی، آن هنگام در راهی از من تا گوشه‌گیر.

ساکت آیینه، درگذری از میوه تا اضطراب رسیدن؟

ورطه ی عطر را بر گل گستردی، گل را شب کردی،

در شب گل تنها ماندی، گریستی.

همیشه – بهار غم را آب دادی،

فریاد ریشه را در سیاهی فضا روشن کردی،

بر تب شکوفه شبیخون زدی، باغبان هول انگیز!

و چه از این گویاتر، خوشه ی شک پروردی.

و آن شب، آن تیره شب،

در زمین، بستر ِ بذر ِ گریز افشاندی.

و بالین، آغاز سفر بود، پایان سفر بود، دَری به فرود،

روزنه‌ای به اوج.

گریستی، «من» بیخبر، برهر جهش در هر آمد، هر رفت.

وای «من»، کودک تو، در شب صخره‌ها، از گود نیلی بالا

چه می‌خواست؟

چشم انداز حیرت شده بود، پهنه انتظار ، ربوده ی راز

گرفته ی نور.

و تو تنهاترین «من» بودی.

و تو نزدیک ترین «من» بودی.

و تو رساترین «من» بودی ، ای «من» سحرگاهی ،

پنجره‌ای برخیرگی دنیاها سرّانگیز!


دوشنبه 13 مهر‌ماه سال 1394

چه غم انگیز است زندگی...

چه ترسناک است بودن ونفس کشیدن میان آدم ها

   چه سخت و غم انگیز است بار سختی ها را به تنهایی به دوش کشیدن و

رنج ها را در سکوت و انزوای محض گریستن ودم برنیاوردن تانشکند دل دیگری

ودل من...

دل من که  انگارشکسته شدنش را از حفظ شده است.

 و چه تلخ است خنده آن زمان که می خندی تا گریه هایت را پنهان کنی مثال

نقابی برچهره ات....

تا ندانند که هستی ...چه میخواهی...

 چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجیب است زندگی ...

همان کودکی که ما را بسان عروسکی بازیچه خود قرار داده و هر زمان به سویی می کشد چه نامرد است زندگی ...

چه نامرد است روزگار...

که هرچه دردلت جاگرفت را از تومی گیرد...

گویا رنج ودرد انسانها تنها رسم روزگار ماست...!

 وچه رنجی میکشد دل کوچک من که تمام احساسش را هرروز میکشند ...

دوست داشتنی ها را از اومیگیرند...عزیزانش را از او دورمیکنند و هرگاه چیزی بخواهد تنها یه کلمه میشنود :   نه !

و آن زمان که رنج دیگران بر اندوهت می افزاید اما هیچ کس از رنج تو آگاه نیست،

آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سایه گاه دیوار سرد و خاموش نمی یابی،

آن زمان که بار غصه بر شانه هایت سنگینی می کند و انتظار کمک هیچ گاه به پایان نمی رسد، آن زمان که آرزوها را در گور سرد خاطرت دفن می کنی و بر چهره ات سیلی می زنی تا زیر ضربه های غم،خم به ابرو نیاوری،تاکسی نفهمد درد دلت را...

تمام آرزوهای در دل مرده ات را.... و امیدها و نا امیدی های گاه و بی گاهت را ...

نفهمند و ندانند چرا که تو خود مرحم بوده ای بردل هایی که اگر بدانند درد و رنج و نداشته های تو بیش از آنهاست چه برسرشان خواهد آمد؟

 آنگاه که تو را از خود ویران تر یابند؟

آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلویت می شکند و بر سر بغض های کهنه ات هجوم می آورد اما دستی نیست تا

گره از بغض هایت بگشاید،چه سخت است بغض تمام این سالهارا درگلو فروبردن ودم برنیاوردن...

بازهم سکوت ولبخندی تصنعی ... و درتنهایی بازم اشک....

 آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاریک زندگی ات تک ستاره ای فانوس

راهت نیست،آن زمان که هیچ کس صدای فریاد های بی صدایت را نمی شنود،

آن زمان که هیچ کس تو را حس نمی کند و آن زمان که زبان تو همدل دیگری

است،تا او آرام بگیرد وآن زمان که برای داشتن و بدست آوردن تنها ستاره زندگی ات ناتوان ودرمانده باشی...

کاری ازدست ناتوان مادی ات بر نمی آید...نمیتوانی برایش کاری بکنی...جز....

جز دوست داشتن وعشق ورزیدن به او ، وبه او گفتن این حقیقت محض زندگی ات را،

تا بداند و امید داشته باشد به بودن و ماندن با تو ، وخدا می داند

که این راست ترین داستان زندگی من است ...دوست داشتن وعشق ورزیدن

وبازهم سنگی بزرگ که اینبار هم روزگار برسرراهم گذاره تا بازهم رنج بکشد

این دل پاره پاره من...نمی دانی ازچه میگویم...ازدلی که باتمام کوچکی اش

وابسته شد وخود را فروخت به محبت کسی که خدا اورا برسرراهش قرار داد

با کوهی از آزمایش...

و نا امیدی را تفسیر نمی داند این دل کوچک من که اینبار روزگار راهم شکست

خواهم داد با اراده ای که خداوند در وجودم گذاشته که خود گفته بود اگر آدمی را

تغییر  رویه وعزم راسخ ببینم در تغییر سرنوشتش سنت خویش را دگرگون

خواهم ساخت برای بنده ای که در روی زمین باتمام وجودش مرا میخواهد و

می خواند ....

 من روز به روز، ساعت به ساعت ولحظه به لحظه به او فکرمیکنم وبه بودنش

درکناردلم با این حس و اراده مقدس الهی و این اولین بار من است که قلب

کوچکم باتمام وجودش خدا را یاور خود دانست  و واسطه کرد مقربین

درگاهش را برای بودن در کنار من ودنیای من....

 وتنها خداست که می ماند....

 


جمعه 3 مهر‌ماه سال 1394

چه خبر از دل تو ؟
نفسش مثل نفسهای دل کوچک من میگیرد ؟
یا به یک خنده ی چشمان پر از ناز کسی میمیرد !
تو هم از غصه ی این قهر کمی دلگیری

لحظه ای هم خبر از حال دل خسته ی من میگیری ؟
شود آیا که شبی
دل مغرور تو هم
فکرچشمان سیاه دگری را بکند  !
دست خالی ز وفایت روزی
قطره ای اشک ز چشمان ترم پاڪ کند ...
چه خبر از دل تو ؟
دانی آیا که در این کلبه ی درد
اندکی مهر تو بس بود ولی...
دل بیرحم تو با این دل دیوانه چه کرد  !!
راستی چه خبر از دل تو ؟
دل مغرور تو هم مثل دل عاشق من میگیرد....؟
مثل رویای رسیدن به خدا

همه شب تا به افق ...
دل من نیز به آزادگی قلب تو پر میگیرد
چه خبر از دل من ؟
از تو میپرسم دوست
چه خبر از دل من ؟
که تو بهتر دانی که چه کردی با من
تو شکیبا, بی شکیبم کردی !!
بنگر آنقدر غریبم کردی
که شبی از شبها
من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم ...


سه‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1394

کاش میدانستی 

بعد از آن دعوت زیبا، به ملاقات خودت 

من چه حالی بودم 

خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید 

پلک دل، باز پرید 

من سراسیمه، به دل بانگ زدم 

آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز 

جامه تنگ درآر 

و سراپا به سپیدی تو درآ 

و به چشمم گفتم: 

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس 

که پس از این همه مدت، 

ز تو دعوت شده است؟ 

چشم خندید و به اشک گفت، برو 

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه 

با تو ام کاری نیست 

و به دستان رهایم گفتم: 

کف بر هم بزنید 

هر چه غم بود گذشت، دیگر اندیشه لرزش 

به خودت راه مده 

وقت آن است که آن دست محبت، 

ز تو یادی بکند 

خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت 

هر چه باشد، بلد راه تویی 

ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو 

تنها رفتی 

بغض در راه گلو گفت: 

مرحمت کم نشود 

گویا با من بنشسته، دگر کاری نیست 

جای ماندن چون دگر نیست، 

از این جا بروم 

پنجه از مو بدر آورده، بدان شانه زدم 

و به لبها گفتم: خنده ات را بردار، دست 

در دست تبسم بگذار 

و نبینم دیگر، که تو ورچیده و خاموش 

به کنجی باشی!!! 

سینه فریاد کشید: 

من نشان خواهم داد 

قاب نامش را، در طاقچه ام و هوای 

خوش یادش را، در حافظه ام 

مژده دادم به نگاهم، گفتم: 

نذر دیدار قبول افتاده است 

و مبارک باشد، وصلت پاک تو 

با برق نگاه محبوب 

و تپش های دلم را گفتم: 

اندکی آهسته، آبرویم را نبری 

پایکوبی، ز چه برپا کردی؟ 

پای بر سینه چنان طبل، نکوب 

نفسم را گفتم: 

جان من تو دگر بند نیا 

اشک شوقی آمد 

تاری جام دو چشمم بگرفت 

و به پلکم فرمود: 

همچو دستمال حریر، 

بنشان برق نگاه 

پای در راه شدم 

دل به مغزم می گفت: 

من نگفتم به تو 

آخر، که سحر خواهد شد 

هی تو اندیشیدی، که چه باید بکنی 

من به تو می گفتم: 

او مرا خواهد خواند، 

و مرا خواهد دید 

سر به آرامی گفت: 

خوب چه می دانستم 

من گمان می کردم، دیدنش ممکن نیست 

و نمی دانستم 

بین تو با دل او، حرف صد پیوند است 

من گمان می کردم... 

سینه فریاد کشید: 

خوب، فراموش کنید 

هر چه بوده است، گذشت 

حرف از غصه و من گفتم و اندیشه، 

بس است 

به ملاقات بیندیش و نشاط 

آفرین پای عزیز، قدمت را قربان 

تندتر راه برو 

طاقتم طاق شده است 

چشم برقی می زد 

اشک بر گونه نوازش می کرد 

لب به لبخند، تبسم می کرد 

مرغ قلبم با شوق 

سر به دیوار قفس می کوبید 

تاب ماندن به قفس، هیچ نداشت 

دست بر هم میخورد 

نفس از شوق، دم سینه، تعارف می کرد 

سینه بر طبل خودش می کوبید 

عقل، شرمنده به آرامی می گفت: 

راه را گم نکنیم!!! 

خاطرم، خنده به لب گفت: 

نترس، 

نگران هیچ مباش 

سفر منزل دوست، 

کار هر روز من است 

چشم بر هم بگذار، 

دل تو را خواهد برد 

سر به پا گفت کمی آهسته 

بگذارید که من هم برسم 

دل به سر گفت شتاب 

تو هنوزم عقبی؟ 

فکر فریاد کشید: 

دست خالی که بد است، 

کاشکی ... 

سینه خندید و بگفت: 

دست خالی ز چه روی؟ 

این همه هدیه، 

کجا چیزی نیست؟ 

چشم را، گریه شوق 

قلب را، عشق بزرگ 

سینه، یک سینه سخن 

روح را، شوق وصال 

لب، پر از ذکر حبیب 

خاطر، آکنده یاد 

کاشکی خاطر محبوب، قبولش افتد 

شوق دیدار نباتی آورد، 

کام جانم شیرین 

پای تا سر همه اندیشه وصل 

... 

وه چه رویای قشنگی دیدم 

خواب، ای موهبت خالق پاک 

خواب را دریابم 

که در آن، می توان با تو نشست 

می توان، با تو سخن گفت و شنید 

خواب، دنیای توانایی هاست 

خواب، سهم من از تو و دیدار شماست 

خواب، دنیای فراموشی هاست 

خواب را دریابم 

که تو در خواب مرا خواهی خواست 

که تو در خواب مرا خواهی خواند 

و تو در خواب، به من خواهی گفت: 

تو به دیدار من آ 

آه 

کاش می دانستی 

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت 

من چه حالی دارم 

پلک دل باز پرید 

خواب را دریابم 

من به میهمانی دیدار تو، می اندیشم... 



   1       2       3       4       5       ...       18    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 160547


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

دانلود آهنگ جدید

خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم ** که تو در عرش کبریایی خود نداری ** من چون تویی دارم ** و تو چون خود نداری !!